در جهان صحبت صاحب نظري ما را بس
   

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 روي درياي سپيد گام بر مي دارم 

آسمان سپيد 

زمين سپيد 

فضا سپيد 

جز سپيدي چيزي نمي بينم 

از آسمان دانه هاي الماس مي بارد 

برف مي آيد 

 

****** 

 

و من ناخود آگاه خنده بر لبانم مي نشست 

خرسند گشته بودم 

از اين بارش سرزده 

و برف با تمام وجود 

فرياد مي زد  

فرياد مي زد 

و من مسافر غريب زمان 

و برف با فرياد 

چه مي گفت؟ 

چه مي خواند؟ 

صورتم سرد شده بود 

دانه هاي برف روي صورتم نشسته بودند 

و همچون شبنم مي درخشيدند 

سفيدي مي ديدم 

پاكي مي ديدم 

و روحم 

آيا سپيد بود؟ 

نمي دانم . 

 

صداي خرد شدن الماس هاي بي شمار را 

زير پاهايم مي شنيدم 

و من رها 

آزاد همچون پرنده اي  

كه در يك نيمروز برفي 

در پي دانه مي گردد 

آزادانه از اين سو به آن سو 

جست مي زدم 

راز مي گفتم 

دانه مي چيدم. 

گويي با پرنده ها يكي شده بودم. 

 

****** 

 

قطره هاي شبنم هنوز روي صورتم هستند 

راستي بايد بروم 

و براي پرندگان 

دانه بريزم. 

  

 

نوشته شده در يك روز برفي - بهمن ماه 94 - 

 

 

 


برچسب‌ها: زيبايي, زندگي, جهان
+ by    حسن شهسواري  |